مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
159
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سيزدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان چون طبق برداشت ، درى پديد شد . بدرون رفته ، سردابهء كهنى يافت كه از عهد ثمود و عاد ، ياد هميداد . در آنجا خمرهها بود پر از زر سرخ . پس با خود گفت : رنجها رفت و ايام شادى شد . آنگاه از آن مكان بيرون آمد و طبق برگردانيد و بدانسان كرد كه بود . خود به آبيارى باغ بپرداخت . پيوسته به كار خود مشغول بود تا هنگام شام برسيد و باغبان درآمد و با قمر الزمان گفت : اى فرزند ، بشارت باد ترا كه بازگشت به وطن نزديك شد و بازرگانان ، سفر را آماده گشتهاند و كشتى سه روز ديگر به شهر آبنوس روان خواهد بود . و آنجا نخستين شهرى است از شهرهاى اسلاميان . چون آنجا برسى ، در شش ماه بجزاير خالدان توان رفت . قمر الزمان از سخن باغبان فرحناك شد و دست باغبان را بوسه داد و به او گفت : اى پدر ، چنان كه تو مرا بشارت دادى ، من نيز تو را بشارت دهم . پس حديث سردابه و زرها بيان كرد . باغبان خرسند شد و گفت : اى فرزند ، من هشتاد سال است درين باغ هستم . چنين چيزى نديدهام . چون تو در اين اندك زمان ، چنين چيزى بديدى ، او نصيب تست و نشانهء اقبال است و سبب وصول تو به وطن و جمع آمدن پراكندگى تو خواهد بود . قمر الزمان گفت : ناچار بايد در ميانه من و تو بخش شود . پس باغبان را برداشته ، بسردابه آمدند و زرها بباغبان بنمود . بيست خمره بود . ده خمره خود برداشت . ده خمرهء ديگر بباغبان بداد . باغبان گفت : اى فرزند ، از براى تو مشكها از زيتون پر كنم . كه اين متاع در غير اين شهر يافت نشود . و بازرگانان ، آن را بار بسته ، بهرسوى برند و اين زرها در آن مشكها كنم و زيتون به روى زرها جا دهم و آنگاه دهان مشكها بسته ، بكشتى بگذار . پس در حال ، برخاسته ، پنجاه مشك فراهم آورده و تمامت زرها در مشكها جاى داده ، زيتون بر روى آنها ريختند . و قمر الزمان همان نگين